♥عشق و دوست داشتن ♥
او كه در تنهاترین تنهائیم,تنهای تنهایم گذاشت کاش در تنهاترین تنهائیش,تنهاکسش تنهای تنهایش گذارد
فهمیدم که گاهی
“هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است! نه پیشانی من به لبهای تو رسید …
نه لیاقت تو به احساس من …
چیزی به هم بدهکار نیستیم ؛ هر دو کم آوردیم !!!!
دلم نگرفته از اینکه رفته ای …
دلگیرم از همه دوست داشتنهایی که گفتی ولی نداشتی … !! 

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن - رفتم ... رفتي ... رفت ... ساکت مي شوم ، ميخندم ولي خنده ام تلخ مي شود استاد داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده ! و من مي گويم : - رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست ... رفت و شاديم بمرد ... شور از دلم ببرد ... رفت ... رفت ... رفت ... و من مي خندم و مي گويم : خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است .............. کارم از گريه گذشته به سيه
*****************
برای تویی که قلبم را شکستی می نویسم : تویی که خاطراتت تنها امید زیستن برای من است « همچنان دوستت دارم » می دانم که تو هیچگاه این جمله را درک نخواهی کرد اما نمی دانم چرا شاید تو هنوز وسعت عشق مرا در نیافته ای شاید تو هنوز نمیدانی که من چگونه دوستت دارم یادم می آید که می گفتی ساده باش حال ساده می گویم : « دوستت دارم »
*****************عشق
تو...
شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد !
زیبا بود امّا
شوخی بود!
حالا ........ تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی
تقصیر است!
من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . . ! تمام
این تنهایی
تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است!
خـُدايـآ جـآی سـوره اے بـﮧ نـآم ِ" عــشق "
ِ دَر قُـرآنـَـت خآلے اَست... کـہ اينگــونـﮧ آغـآز شَـود :
وَ قَــسَم بـﮧ روزے كـﮧ قَــلبَت رآ مي شكَننــد
وَ جُــز خـُدآيـَـت مَرهَمے نَخوآهے يـآفت .....
چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی
حرف نمی زنم ….
چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی
نگاهت نمی کنم ……
چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی
صدایت نمی زنم …..
زیرا اشک های من برای تو بی فایده است
فقط می خندم ……
چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام.
انگار ولگرد شده بودم…به جستجوی نشانی ات به تمام جهان سر زدم اما نبودی…
به دور رفتم حتی به سرزمین خوشبختی در افسانه های پدربزرگ که حقیقت نداشت…
هیچ کس نبود…
انگار تو هم ولگرد شده بودی…
چه احساس لطیف و زیبایی داشتم وقتی مرا بوسیدی...
لبانم حجم خلوت لبانت را به انتها رسانده بود
و من...
آغوش تو را امن ترین مکان دنیا میدانستم
ای کاش حرم نفس هایت را از من نمیگرفتی
من به گرمای تنت عادتی دیرینه داشتم و دارم...
تو پاییز زندگی ام را با رفتنت زردتر کردی
حال...!!!
میان خلوتی از جنس سکوت نشسته ام
و فقط به تیک تاک ساعت گوش میدهم
از تکرار بیزارم،رویای مرگ شاید بهانه ایست برای تحمل عادت هایم!
عادت تنهایی...
من به قانون زمین مشکوکم،با وجود این همه انسان پس تنهایی چیست؟؟؟
اما...
تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست!
وقتی که نبودی من به بودنت نیاز داشتم
و
وقتی که رفتی من به انتظار آمدنت نشستم
اما...حیف!
چه احساس لطیف و زیبایی داشتم وقتی مرا بوسیدی!!!
ما به هم محتاجیم
مثل دیوونه به خواب
مثل گندم به زمین
مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجیم
مثل ما به آدما
مثل یه ماهی به آب
مثل آدم به حوا
.
.
.!!!
در همین حوالی کسانی هستند که تا دیروز میگفتند : " بدون تو حتی نفس هم نمیتوانم بکشم " و امروز در آغوش دیگری نفس نفس میزنند !!!
از بلندیه زیاد می ترسد اما از این همه پستی نه !
پاک یادم رفت امروز برای رقیبم نان بگیرم ٬ شاید از تو سیر شود یا به من نمک گیر ...

به این حرفها فکر نکن که یک خط در میان به تو می رسند ٬ تمام خطوط فکری ام
همه حرفهای توست ...
سعی کن کسی را دوست داشته باشی که اونقدر قلبش بزرگ باشه که برای اینکه تو قلبش جابشی خودتوکوچیک نکنی
هر چي تلخي بود امتحان کردم اما هيچي تلخ تر از نديدنت نيست.
كه براي داشتن تو
دلي را به دريا زدم
كه از آب واهمه داشت
متشکرم
برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.
برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.
برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی.
برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی.
برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.
برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدیادامه مطلب
گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی میشود که با آن زندگی می کنیم
گاه یک نگاه آنچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گـاه یک عشـق آنقدر مـاندگـار می شود که فـراموشش نـمی کنیم
و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.
ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.
و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و
يادآوري خاطرات با تو بودن.
دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش
كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.
ولي نيافتمت.
از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟
مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم
و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.
روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.
شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،
اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.
كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز
كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.
نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،
نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و
لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.
بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.
همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.
زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به
يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.
تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.
مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.

بوسه مگر چیست فشار
دو لب
این که گناه نیست چه روز و چه شب

انقدر بوسيدمش تا
خسته شد
خسته از بوسيدن پيوسته شد
خواست لب بر شكايت بشكفد
لب نهادم بر لبش تا بسته شد
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !
ادامه مطلب
| Design by KHanOomi |







